روزمرگی ها
روزهایمان به شتاب می گذرد و تقریبا سه هفته ای میشود که آراد خان وارد مهد کودک شده و خدا رو سپاس به محیط عادت کرده و تنها مشکلمان این است که صبح ها با گریه وارد مهد میشود و من ا زاسترس و عذاب وجدان تا ساعت 2 به خود میپیچم. از ساعت 2 بگویم که وقتی به دنبالش میرویم تا عزیمت کنیم به سوی منزل آراد خان از همه چیز راضی ست و دوست دارد زمان بیشتری را در مهد سپری نماید. و اما در این چند مدتی که نبودیم پایان یکی از هفته ها سری به منزل پسرعموی اینجانب در کرج زدیم و بازدید ی از آنها نمودیم و در میان آرادی حسابی و تا دلتان بخواهد با علی اصغر بازی نمود و اینقدر که وقتی سوار ماشین شدیم خوابش برد. با علی اصغر لحظه ای در جنگ بود و لحظه ای هم در صل...







